شعر کویر از دکتر شریعتی

شعر کویر از دکتر شریعتی

شعر کویر

کویر

شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم،
وقتی می‌خواند نمی شنیدم…

وقتی دیدم که نبود…
وقتی شنیدم که نخواند…!

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال،
در برابرت، می جوشد و می خواند و می نالد،
تشنه آتش باشی و نه آب …

و چشمه که خشکید،
چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد
و به هوا رفت،
و آتش، کویر را تافت
و در خود گداخت
و از زمین آتش روئید
و از آسمان بارید

تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش،
و بعد ِ عمری گداختن
از غم  ِنبودن کسی که،
تا بود،
از غم نبودن تو می‌گداخت.

شعر کویر

و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را،
در غربت این آسمان و زمین بی‌درد،
دردمند می دارد و نیازمند
بی‌تاب یکدیگر می سازد،
دوست داشتن است.

و من در نگاه تو،
ای خویشاوند بزرگ من،
ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود
و در ارتعاش پراضطراب سخنت،
شوق فرار پدیدار
دیدم که تو تبعیدی این زمینی!

و اکنون تو با مرگ رفته‌ای و من اینجا
تنها به این امید دم می زنم
که با هر نفسی گامی به تو نزدیک تر می شوم…

و این زندگی من است.

“دکتر شریعتی”

از کتاب: هبوط در کویر

پیشنهاد ویژه:  کاریکاتور های عاشقانه خنده دار
قبلی رفع خشکی دهان با روش‌هایی خانگی
بعدی داستان آموزنده: آیا نیت پاک انسان را کمک میکند؟

پاسخی بگذارید