داستان پسران فریدون

داستان پسران فریدون
داستان پسران فریدون

داستان پسران فریدون / موقعی که فریدون بر جای ضحاک نشست و فرمانروایی ایران را بر عهده گرفت او دارای سه فرزند شد بنامهای ایرج ، سلم ، تور که سلم و تور از شهرناز همسر فریدون بودند و ایرج از همسر دیگر فریدون بنام ارنواز بود. او بعد از چند سال که گذشت به این فکر افتاد و با خود گفت :

اکنون فرندانم بزرگ شدند و احتیاج به زندگی مناسب دارند . پس بهتر است که به هر کدام قسمتی از سرزمینم را بدهم و همسری مناسب نیز برایشان انتخاب کنم.

از اینرو فریدون از شاه یمن سه دختر را خواستگاری کرد و شاه یمن هم پذیرفت و مراسم عروسی بر پا گردید و سه جوان ، سه دختر را به عقد خود در آوردند و زندگی مناسبی تشکیل دادند . روزی فریدون سه پسر خود را صدا کرد و گفت :

من می خواهم قلمروی خود را ما بین شما تقسیم کنم . پس سرزمین خود را به سه بخش مساوی تقسیم کرده ام . بخش اول روم و خاور ، بخش دوم ترک و چین و بخش سوم ، ایران و دشت سواران ، که اولین بخش را به سلم می بخشم و دومین بخش را به تور می دهم و سومین بخش را به ایرج می دهم.آنگاه هر کدام از پسران به دنبال اراضی و قلمروی خویش رفتند و ایرج نیز در نزد پدر ماند و تاج شاهی و سلطنت را از پدر گرفت . ایرج جوانی بود بسیار مهربان و از هر گونه جنگ و خونریزی بیزار بود . ولی بر عکس آن ، دو برادر دیگرش بسیار پلید و مکار و حیله گر بودند و از اینکه پدرشان چنین بخششی کرده بسیار ناراحت و اندوهگین بودند . اما به خاطر پدر دم بر نیاوردند و سکوت کردند . سالها از این ماجرا گذشت و فریدون به سن کهولت و پیری رسید . روزی سلم مکار در فکر فرو رفت و فکری مکارانه از سرش گذشت و به نزد تور رفت و گفت :

ای برادر ، به نظر تو آیا درست است که پدر سرزمین ایران را به ایرج بدهد و بین ما و او تبعیض قائل شود ؟

تور فکری کرد و گفت :

آری حق با توست . پدر تقسیم نا مساوی کرده است و ما را فریب داده و اکنون زمان تلافی رسیده است . باید انتقام این تبعیض و دوگانگی را بگیریم .

وقتی که سلم مکار تور را با خود هم عقیده کرد و با چرب زبانی او را فریفت و خام کرد ، هر دو تصمیم گرفتند که اولین قدم را بوسیله نامه نوشتن به پدرشان بردارند . پس موبدی زیرک و باهوش را به نزد خود فرا خواندند ، به موبد گفتند :

زود به نزد فریدون برو و درنگ نکن. وقتی به کاخ رسیدی از جانب ما به او درود و سلام فرست و بگو که تو روزهای آخر زندگانیت است . پس بیا و از خدا بترس و از نادرستی هایی که در زمان جوانیت کردی دست بردار و اشتباه گذشته ات را جبران کن . زمانی که ما جوانتر بودیم تو بخشش نادرست کردی و سرزمین ایران را به ایرج دادی ، بیا و این سرزمین را از ایرج بگیر و قلمروی دیگر را به او بده . اگر اینکار را نکنی ما بسوی ایران لشکر کشی خواهیم کرد و دماری از روزگار ایرج در خواهیم آورد و بدان که ما نه از ایرج کمتر هستیم و همچنین در خور و شایستۀ سلطنت و پادشاهی ایران نیز هستیم .

موبد وقتی سخنان را شنید زمین را از روی ادب بوسید و سوار بر اسبش شد و بسوی ایران تاخت . وقتی به ایران رسید به فریدون خبر ورود پیکی از طرف سلم و تور داده شد . فریدون اجازۀ ورود به کاخ را به موبد داد . وقتی موبد وارد شد ، عرض احترام کرد و سر تعظیم فرود آورد و به فریدون پیغام را بازگو کرد و گفت :

ای شاه ، بدان که من بی گناه هستم و تقصیری ندارم ، اگر چه پیغام فرستنده بسیار زشت و ناپسند است .

فریدون وقتی که پیغام را شنید بسیار خشمگین شد . به موبد گفت:

برو به سلم و تور بگو ، سلام و درودتان ارزانی خودتان باد . شما مغزتان از عقل تهی و خالی گشته ، شما از خدا ترس و واهمه ندارید و شرم نمی کنید . بدانید به این تخت و کلاه و به ستارۀ ناهید و ماه آسمان سوگند که من هیچ گونه بدی به شما نکردم و بدرستی این تقسیمات را انجام دادم . پس اگر بدی کنید ، بدی خواهید دید و اگر نیکی کنید در آینده نیکی برداشت خواهید کرد .

پس بیایید و از خدا بترسید و دشمنی نورزید و پند و نصیحت مرا حلقۀ گوش کنید و گول شیطان را نخورید . موبد چون این گفتار فریدون را شنید از نزد فریدون رفت تا پیغام او را برای سلم و تور ببرد .

از آنطرف وقتی که موبد بسوی ایران براه افتاد تا پیغام را بازگو کند ، سلم و تور سپاهیانشان را جمع کرده و بسوی مرز ایران حرکت کردند و در آنجا اقامت کردند و چادر زدند .

فریدون نیز بعد از رفتن موبد پیغام آور ، ایرج پسر کوچکش را صدا کرد و رو کرد به او و موضوع را بازگو کرد و گفت :

ای پسر ، گر تو دست بروی دست بگذاری و کاری انجام ندهی آنان ترا نابود خواهند کرد . پس عجله کن و زودتر سپاهی را فراهم کن و بر آنان حمله کن.

ایرج چون قلبی مهربان داشت و دوستی و محبت را بسیار دوست داشت و آنرا بر همه چیز ترجیح می داد به پدر گفت :

ای پدر عزیز و بزرگوارم ، به روزگار نگاه کن که مانند بادی می گذرد . پس چرا انسان عاقل و خردمند غم این دنیای فانی را بخورد و فریفته شود . من هم نباید شیفتۀ این تخت و کلاه شوم و کینۀ برادرانم را به دل بگیرم و بخاطر مادیات آنان را فراموش کنم . کسی برای همیشه این تخت و کلاه برایش باقی نمانده است و نمی ماند . ما باید بکوشیم که جز نیکی و دوستی چیز دیگری در دل نکاریم . ای پدر ، اگر تو اجازه بدهی من به نزد آندو بروم و آنان را در آغوش بگیرم و و آتش خشم و کینه ای که در دلشان شعله ور شده خاموش کنم .

داستان پسران فریدون
داستان پسران فریدون

فریدون بسیار خوشحال شد و از این همه جوانمردی و مروت ایرج تعجب کرد و به ایرج گفت :

بسیار خوب پسرم ، اگر چه می دانم این راهی را که می روی خالی از خطر نیست ، اما اگر نظر و عقیده تو همین است و ابرام و پا فشاری می کنی برو ، ولی چند تن از میان سپاهیان را انتخاب کن و به همراه خودت ببر .

در طرفی دیگر خبر ورود و آمدن ایرج به سلم و تور داده شد .

صبح روز بعد ایرج آمادۀ رفتن به نزد سلم و تور شد . وی از پدر خداحافظی کرد و به راه افتاد .

سلم و تور نیز وقتی که فهمیدند که ایرج برای صلح و آشتی به نزدشان می آید ، به ظاهر خود را آماده پذیرایی و استقبال کردند . ایرج وقتی که از دور دو برادر را دید بسیار خوشحال و خرسند گردید و گل لبخند بروی لبش شکفته شد . آندو را در آغوش گرفت و آنان نیز خود را به ظاهر خوشحال نشان دادند . اما در دلشان تنفر و کینه ای فراوان نسبت به ایرج بود . ایرج را به سراپردۀ خود بردند و بعد از پذیرایی شروع به گفتگو کردند . تور به ایرج گفت :

ای برادر ، تو که از ما هستی و فرقی با ما نداری . چرا کلاه شوکت و بزرگی بر سر گذاشتی ؟ چرا تخت شاهی ایران در دست تو باشد ؟ من در میان ترکان باشم و پدرمان چنان بخشش نامساوی کرد که همه چیز را به تو که کوچکتر از ما بودی بخشید .

ایرج وقتی که سخنان تور را شنید بسیار ناراحت شد و گفت :

ای بزرگ نامجوی ، اگر کام دلت را می خواهی آرام بگیر . من نه تاج و تخت سلطنت را می خواهم و نه ایران و نه عظمت و بزرگی را ، نه سرزمین چین را ، بدان که اگر تو به آسمان برسی سر انجام ، بستر تو همان خشت و خاک است . اگر من تخت ایران را دارم بدان که اکنون با وجود این پیشامد از آن چشم پوشی می کنم و می گذرم و آنرا به شما می بخشم . بیایید به من دشمنی نورزید که من با شما دشمنی و خباثتی ندارم و طمعی هم ندارم .

خلاصه ، سخن به درازا کشید تا شب فرا رسید و ایرج را به سراپرده ای دیگر فرستادند . در همین لحظه سواری از سپاه سلم خبری را برای سلم آورد و خارج شد . آنگاه سلم رو به تور کرد و گفت :

پیشنهاد ویژه:  پر زیبا دشمن طاووس

ای برادر ، وقتی که ما سرگرم صحبت بودیم در بین سپاهیان صحبت از ایرج و رفتار او به میان آمده است و همه سپاهیان از کاری که ایرج انجام داده و برای صلح و آشتی به نزد ما آمده او را تشویق و ترغیب کردند و آفرین گفتند . اینکار او باعث خوار شدن ما در بین سپاهیان و محبوب شدن ایرج در میان آنان شده است . ای برادر ، این کار ایرج بویی از رنگ و نیرنگ می دهد و فکر می کنم که دسیسه ای و حیله ای در کار باشد تا به این طریق سپاهیان ما را جذب خویشتن سازد . پس باید فکر چاره ای کرد .

تور گفت : چه چاره ای ؟

سلم پاسخ داد :

باید تا دیر نشده و کار از کار نگذشته فرصت را غنیمت شمرده و به این کار پایان بخشیم . فردا باید کار ایرج را یکسره کنیم و او را به هلاکت برسانیم .

صبح روز بعد دو برادر مکار برای اجرای نقشۀ شوم و پلید خود راهی سراپردۀ ایرج شدند . وقتی که وارد سراپردۀ ایرج شدند شروع کردند به بهانه جویی و حرفهای تکراری و ایراد گرفتن از وی ، بیچاره ایرج که خبر از نقشه دو برادر نداشت ، دوباره حرفهای قبل را تکرار کرد ، اما فایده ای نبخشید .

سلم مکار رو به تور کرد و گفت :

ای برادر به حرفهای مکارانه او گوش نده . او می خواهد با چنین سخنانی ما را فریب دهد .

تور که تحت تاثیر حرفهای سلم قرار گرفته بود و رفتار سلم او را هر لحظه خشمگین تر می کرد بسیار عصبانی شده و کرسی زرین برداشت و بسوی ایرج پرتاب کرد . بلافاصله خنجرش را از غلاف در آورد و به پهلوی ایرج فرو کرد . ایرج از شدت درد بر خود پیچید و خون تمام وجودش را فرا گرفت و در دم جان داد.

در سویی دیگر فریدون ، منتظر ایرج بود از اینرو به بیرون شهر آمد و به بیابان چشم دوخت . بعد از مدتی سواری را دید در حالیکه تابوتی در کنار سوار بسته شده بود . سوار وقتی که به نزدیک فریدون رسید ، فریدون از او سراغ ایرج را گرفت . سوار تابوت را نشان داد ، فریدون از غم و اندوه بروی خاک افتاد ، شیون زاری کرده و جامه اش را درید . چون بهترین فرزندش را از دست داده بود . وقتی که خبر مرگ ایرج در ایران پخش شد تمام مردم از پیر و جوان ، زن و مرد ، گردهم آمدند و جامۀ سیاه بر تن کردند و خاک بر سرشان ریختند و همه آندو برادر را نفرین کردند که چنین بی رحمانه برادرشان را کشته بودند .

اما بشنویم از همسر ایرج ، او ماه آفرید نام داشت و باردار بود . وقتی که وضع حمل کرد ، دختری بدنیا آورد که آن دختر وقتی بزرگ شد و به سن بلوغ رسید به همسری پشنگ پهلوان در آمد و ثمرۀ ازدواج این دو نفر دو پسر بود . که نام یکی از آنان را منوچهر گذاشتند . منوچهر در نزد پدر بزرگش فریدون ، بسیار قوی و نیرومند شد و تمام رموز تیر اندازی و اسب سواری را فرا گرفت . فریدون هم که تا آن زمان دست بروی دست گذاشته بود و منتظر فرصتی بود برای انتقام ایرج ، از وجود منوچهر بسیار مشعوف بود و منوچهر را تنها کسی می دانست که می تواند انتقام پسرش ، ایرج را بگیرد .

از طرفی دیگر در سرزمینهای روم و خاور چین و ترک ، خبر به تور و سلم رسید که پهلوانی بنام منوچهر که نوۀ ایرج است شهرت پیدا کرده و آوازش تمام ایران را پر کرده است . سلم و تور مضطرب و نگران شدند و گفتند که منوچهر انتقام ایرج را از آندو خواهد گرفت . پس به فکر فرو رفتند و فکر چاره کردند . آنگاه به این نتیجه رسیدند که پیکی را به نزد فریدون بفرستند و از طرف آنان عذرخواهی و پوزش بطلبد و همچنین در خزانۀ خویش را باز کرده و مقدار زیادی زر و طلا و کیسه های اشرفی و مقدار زیادی مشک و عبیر و پارچه های دیبای رنگارنگ و حریر و خز همه را بر پشت فیلان بستند و برای فریدون به همراه پیک فرستادند . پیک وقتی که به همراه هدایا به نزد فریدون رسید بعد از عرض ادب به فریدون گفت :

ای پادشاه ایران ، همیشه جاوید باد زندگانیتان و همیشه سرتان سر سبز و خرم ، تنتان بزرگوار و ارجمند باد ، بدانید که آندو برادر از شدت شرم و حیا چشمانشان پر از اشک و دلشان پر از غم و اندوه شده و بسیار شرمنده هستند و پشیمان شدند . همیشه داغ برادرشان بر پیشانیشان هست و هیچگاه فراموش نمی کنند و چه خوب و نیکو گفته اند خردمندان که هر کس بدی کند سرانجام بدی می بیند . ما دلمان پر از درد گشته و گول اهریمن پلید را خوردیم که دست به چنین کاری زدیم و همچنین از شما که بزرگوار و بخشنده هستید ، انتظار بخشش و عفو داریم و اگر چه گناه ما خیلی بزرگ و غیر قابل بخشش است اما بیا و منوچهر را به نزد ما بفرست تا مانند برده و بنده ای در روی پایش بیفتیم و تلافی و جبران کار گذشته را بکنیم . به او تاج و گنج بدهیم .

فریدون وقتی که پیغام اندو را شنید در جوابشان به پیک گفت :

چگونه می توان خورشید را مخفی و پنهان کرد . من از نهان این دو اهریمن پلید آگاهی دارم و برایم از خورشید آشکارتر است . برو به آندو بی شرم بگو که این سخنان فریبندۀ شما برای من ارزشی ندارد . اگر شما منوچهر را دوست دارید و خواهان او هستید ، بگویید اکنون پدر بزرگش ایرج کجاست؟ مگر شما نبودید که سر او را در تابوت گذاشته و برای من فرستادید و اکنون می خواهید بلایی که بر سر ایرج در آوردید بر سر منوچهر نیز در آورید . بدانید که منوچهر به نزد شما نمی آید مگر به قصد انتقام از خون ایرج و با گرزی کران و جامه رزم و با سپاهی که فرمانده آن چون قارن رزم زن و پهلوانانی چون شاپور شمشیر زن به همراه دارد .

پیک وقتی که سخنان او را شنید از فریدون خداحافظی کرد و براه افتاد . وقتی به نزد آندو رسید و پیغام فریدون را بازگو کرد رنگ از رخسار آندو پرید . در حالیکه می لرزیدند به فکر چاره افتادند ، آنگاه تور به سلم گفت :

ای برادر ، باید خوشی و شادی و آرامش را فراموش کنیم که بخت برگشته و روزگار به کام ما نیست و نباید از آن نره شیر غافل شد که اگر تیز دندان شود کار ما تمام است . نباید از ذکاوت و هوش فریدون نیز غافل بود که منوچهر را درس می دهد . ما اکنون باید خود را بسیج و آماده کنیم تا منوچهر پیشدستی نکرده و بر ما نتاخته ما حمله کنیم .

پس دو برادر قصد بر آن کردند تا لشکری فراهم کنند . سلم به روم و خاور رفت و تور هم در ترکستان باقی ماند و هر دو بلافاصله سپاهی منظم آماده ساختند و همه را در فاصلۀ کوتاهی مجهز به زره و جامه رزم کردند و با فیلان بزرگ جنگی براه افتادند .

وقتی خبر به فریدون رسید که سلم تور تا رود جیحون لشکرکشی کردند ، به منوچهر دستور داد سپاهیانش را آمادۀ نبرد کند . منوچهر سپاهیان را آماده کرد و حرکت خود را بسوی جیحون آغاز کرد . سپاه منوچهر آنقدر زیاد بود که سراسر دشت را فرا گرفته بود. سیصد هزار مرد جنگی که همه آمادۀ رزم بودند و با گرزهای گران و تیغهای برنده مانند شیری خشمگین در حرکت بودند.

پس خبر به سلم و تور رسید که منوچهر به طرف آنان لشکر کشی کرده و می آید . سلم و تور در دژ الانان بودند. این دژ بسیار رفیع و مستحکم بود و پایه هایش در آب بنا نهاده شده بود و راه یافتن به این دژ بسیار مشکل و غیر ممکن بود .

اما بشنویم از قباد ، او یکی از طلایه دارران منوچهر بود که وقتی به رود جیحون رسیدند تور که از وجود او آگاهی حاصل کرده بود خود را به قباد رسانید و گفت :

ای قباد ، از جانب من برو و به منوچهر بو ، ای شاه تازه به دوران رسیده . تو که اصل و نسبی نداری و معلوم نیست که پدرت چه کسی بوده است ؟ و نژادی از پدر نداری به جنگ ما آمدی؟ بدان که شکست و نابودیت حتمی است .

پیشنهاد ویژه:  داستان‌ نامزد و پدرجان عروس

قباد گفت :

بسیار خوب ، پیغام ترا به او خواهم رساند .

آنگاه قباد به نزد منوچهر آمد و پیغام تور را بازگو کرد . پس منوچهر خنده ای کرد و گفت :

چنین سخنانی ، جز فرد احمق و نادانی مانند او نمی گوید . سپاس خدای مهربان که آفرینندۀ این دو جهان است و از آشکار و نهان آگاه است . او می داند که پدر بزرگ من ایرج بوده است و فریدون نیز شاهد و گواه است . به خدا سوگند چنان بلایی به روزگارش در آورم و انتقام پدر بزرگم را که بی رحمانه کشته شد از آنان می گیرم و پادشاهیشان را زیر و رو خواهم کرد .

آنگاه دستور داد تا سفره ای آوردند و جشن مفصلی گرفتند و نوازندگان نواختند تا سپیده دم روز بعد که همه برای نبرد آماده شدند .

داستان پسران فریدون

چون روز دیگر فرا رسید منوچهر سپاهیانش را جمع کرد و به همه ندا داد :

ای نامداران و ای شیران شاه بدانید که این جنگ اهریمن است و این همان روز جنگ و انتقام از دشمن پلید است . کمرتان را ببندید و آگاه وبیدار باشید. کسی از شما در جنگ کشته شود به بهشت جاوید می رود و از گناه پاک می شود. و هر کس که خون لشکر روم و چین را بریزد تا ابد نامش جاویدان خواهد ماند و از شاه خلعت دریافت خواهید کرد ، پس آماده شوید .

تمام سپاهیان در حالیکه صف کشیده بودند و با گرزهای سنگین و همه دلاور و شیرمرد با صدای بلند یکصدا گفتند :

ای پهلوان ، ما تا زنده هستیم بنده و سرباز شما هستیم ، هر چه که فرمان دهید همان را انجام می دهیم و زمین را از خون دشمنان شما رنگین خواهیم کرد.

پس سپیده که کاملاً از افق سر زد و روز روشن فرا رسید فرمان حمله صادر شد. نبرد میان دو لشکر آغاز گردید . طلایه دار لشکر قباد بود و سپهدار آن قارن رزم زن و قسمت چپ لشگر را به گرشاسب داده بودند و قسمت راست آن را به سام و خود منوچهر هم در قلبگاه سپاه جای گرفته بود . خلاصه نبرد آغاز گردید و بارانی از تیر بروی یکدیگر شروع شد. صدای شمشیرها و بانگ کرنای و طبل همۀ فضای میدان را پر کرده بود . گرد و خاک عجیبی برخواسته بود ،طوری که چشم، چشم را نمی دید. خلاصه نبرد آنقدر ادامه یافت که دشت را دریایی از خون فرا گرفت . کم کم هوا رو به تاریکی گذاشت و جنگ هم متوقف شد تا روز دیگر که هوا روشن شود . سلم و تور مجروح و خسته به استراحتگاه خود رفتند در حالیکه بسیار افسرده و غمگین بودند. دوباره به فکر چاره افتادند تا اینکه به این نتیجه رسیدند که نمی توانند در مقابل سپاه ایران طاقت بیاورند . آنگاه به این فکر افتادند که شب به سپاه منوچهر شبیخون بزنند . اما چون کارآگاهان منوچهر در سپاه تور و سلم رخنه کرده بودند متوجۀ این موضوع شدند و بلافاصله خود را به منوچهر رساندند و گفتند که آنان چه نقشه ای کشیده اند. آنگاه منوچهر به قارن گفت :

قارن ، اکنون که دشمن می خواهد ما را غافلگیر کند تو سپاه را بیدار نگهدار و مواظب باش و من هم با سی هزار از بزرگان نامور و دلیر از پشت سر بر آنان می تازیم و آنان را غافلگیر می کنیم .

پس منوچهر به اتفاق سی هزار دلیر و نیرومند در گوشه ای از دشت پنهان شد. چون پاسی از شب گذشت تور سپاهیانش را آماده برای حمله کردو حمله را آغاز کردو بدون سر و صدا به نزدیک خیمه های ایرانیان رسیدند و بعد حمله کردند. اما تمام سپاه را آماده و مجهز به سلاح دیدند . تور چاره ای نداشت و مجبور شد که بجنگد ولی دید نمی تواند مقاومت کند. دستور عقب نشینی را صادر کرد. اما در همین موقع منوچهر نیز از پشت سر به او حمله کرد ، تور که خود را محاصره شده می دید قصد گریز کرد ، پس شروع به گریختن کرد. در همین موقع منوچهر که تمام هوش و حواسش به تور بود بدنبال او تاخت و با یک ضربه شمشیر ، سر تور پلید را از تنش جدا کرده و برای فریدون فرستاد و او را به کیفر اعمال بدش رساند.

هنگامیکه خبر مرگ تور را به سلم دادند بسیار گریست و اندوهگین گردید. از طرفی دیگر قارن رزم به نزد منوچهر رفت و گفت :

ای شاه بزرگوار ، در پشت سر سلم و سپاهش دژی است بنام الانان که بسیار محکم و قوی و داخل شدن به آن از طریق حمله کردن امکان ناپذیر است . پس باید از طریق دسیسه ای آنرا تصاحب کنیم . اگر تو بخواهی و اجازه دهی من آنان را بفریبم و با سپاهی وارد دژ شوم و دربارۀ این موضوع با کسی صحبت نکن .

منوچهر گفت :

فکر بسیار خوب و پسندیده ای است . من اجازه می دهم ، برو خداوند نگهدارت باد .

قارن به منوچهر گفت :

پس تو انگشتر تور را به من بده تا نگهبان دژ را بفریبم.

منوچهر انگشتر تور را به وی داد و قارن به اتفاق شش هزار مرد جنگی برگزیده که همه با تجربه و کارآزموده بودند به راه افتاد و به نزدیکی دژ رسیدند و منتظر شدند تا هوا تاریک شد . قارن سپاه خویش را به شیروی سپرد و گفت :

من به اتفاق گرشاسب و بیست سپاهی بسوی دژ می رویم و با دسیسه ای وارد دژ می شویم . آنگاه شما فردا صبح اگر پرچم ما را در بالای در دژ دیدید بسوی دژ بیایید.

قارن بعد از سفارشات لازم براه افتاد . وقتی که به نزدیکی دژ رسید نگهبان دژ از او پرسید :

شما کیستید ؟ از کجا می آیید ؟

قارن پاسخ داد :

ما از طرف تور آمده ایم ، در را باز کن .

نگهبان گفت :

از کجا بدانم ؟ چه نشانی از او دارید ؟

قارن انگشتر را نشان داد و گفت :

این بهترین نشانه است .

نگهبان که انگشتر را دید در را گشود و سپاه قارن وارد شد و قارن توانست که دژ را بگیرد و تصاحب کند . وقتی که صبح شد قارن به بالای بام رفت و پرچم ایران را به اهتزاز در آورد . از طرفی دیگر شیروی که پرچم ایرانیان را از بیرون دژ دید سپاهیان را جمع کرد و بسوی دژ تاخت. ترکان بسیار ترسیده بودند که از هر دو طرف محاصره شده بودند . جنگ عجیبی در گرفته بود . دریایی از خون سراسر دژ را فرا گرفته بود و ترکان نا امیدانه می گریختند . قارن دستور داد که دژ را کاملاً ویران کنند و ترکان مجبور به شکست شدند. ایرانیان همگی پیروز و سربلند دژ را تصاحب کردند .

از طرفی دیگر ، منوچهر به اتفاق سپاهش به سلم و سپاهش حمله کرد و سلم که تاب مقاومت نداشت و کار خود را تمام شده می دانست از چنگ منوچهر گریخت و به طرف دژ الانان حرکت کرد و فکر می کرد که دژ می تواند سر پناه محکمی برای خویش باشد . پس وقتی به نزدیکی دژ رسید دژی ندید جز مشتی خاک و سنگ ، و سپاهیان ایرانی که بدنبال او بودند در نزدیکی دژ دوباره با یکدیگر برخورد کردند و جنگ عظیمی در گرفت . سلم در حالیکه سرگشته و حیران شده بود قصد فرار کرد . منوچهر خود را به او رسانید و گفت :

این درختی که کاشته ای اکنون بار داده است . میوه و ثمره اش را دریافت کن و اگر پارچۀ پرنیان و حریر بافتی خود به رشته در آوردی و اگر تو را در گورت بخوابانند کارهای بد و خوب به همراهت است . اکنون به سزای اعمالت خواهی رسید .

منوچهر این سخنان را گفت و شمشیرش را از نیام در آورد و سر سلم را دو نیمه کرد و از روی اسبش به پایین انداخت و مانند تور به کیفر اعمالش رسید و منوچهر سر سلم را برای فریدون فرستاد و از آن به بعد مردم در آسایش و خوشی بسر بردند .

چنین داد پاسخ که ای شهریار نگه کن بدین گردش روزگـار
که چون باد بر ما همی بگذرد خردمند مردم چرا غم خـورد
هـمـه پـژمـرانـد رخ ارغــوان کند تیره دیدار روشـن روان
یکی پند گویم ترا من درست دل از مهر گیتی ببایدت شست
مکافات این بد بهر دو سرای بـبـایـد از دادگـر یـک خـدای
گرش بار خواست خود گشته ای وگـر پـرنـیـانسـت خود رشته ای

« پایان داستان پسران فریدون »

قبلی طرز تهیه پاستای پروانه ای با سس سبزيجات و ميگو
بعدی فال روزانه : فال امروز 5 آذر

پاسخی بگذارید