داستان رستم و سهراب (قسمت دوم)

داستان رستم و سهراب (قسمت دوم)

قسمت دوم داستان رستم و سهراب

⇐داستان رستم و سهراب (قسمت اول)

ادامه داستان رستم و سهراب…

اولین مبارزۀ رستم و سهراب

سهراب و رستم هر دو مبارزه را آغاز کردند . نیزه در نیزه یکدیگر انداختند ، سپس با شمشیر به جان یکدیگر افتادند و بعد با گرز به نبرد پرداختند . نیزه ها همه ریز ریز شد ، گرزهایشان شکسته شد ، زخمهای زیادی به یکدیگر زدند و زینها از تن اسبها فروریخت و زره هایشان پاره گردید، از تنشان عرق می ریخت و دهانشان پر از گرد و خاک شده بود و پیکرشان خون آلود شده بود ، اسبهایشان بی رمق شده بودند و زبانشان از تشنگی چاک چاک شده بود . رستم از این همه زور و بازوی سهراب بسیار متعجب شده بود و با خود گفت :

عجب ! این جوان خام مرا اسیر خود کرده و هر چه تاکنون جنگ کرده ام چنین مبارزه ای ندیده ام. این جوان کاری کرده که جنگ با دیو در برابرم خوار و بی ارزش شد. واقعاً چه قوت و نیرویی دراد !

رستم در فکر فرو رفته بود . اسبهایشان مشغول استراحت بودند . هر دو پهلوان کمان به زه کردند ، یکی پیر و سالخورده و فرتوت و دیگری جوان و برنا بود و یکدیگر را به بارانی از تیر گرفتند . چون مدتی به یکدیگر تیر پرتاب کردند و نتیجه ای نگرفتند ، تیر و کمان را کنار گذاشته ، کمر همدیگر را گرفتند . رستم پهلوان وقتی که می خواست چیزی را از روی زمین بلند کند مانند پر کاهی برایش بود، ولی اکنون هر چه می کرد که سهراب را از روی زمین بلند کند انگار که کوهی در برابرش جلوه می کرد و نمی توانست او را بلند کند . خلاصه هر دو دلاور از دست انداختن به کمر یکدیگر نیز نتیجه ای حاصل نکردند . دوباره رو به سوی گرزهایشان کردند ، سهراب با یک ضربه زخمی بر شانۀ رستم فرود آورد ، تهمتن از زور درد بر خود پیچید و چهره اش خون آلود شد. سهراب خنده ای کرد و با حالت تمسخر رو کرد به رستم و گفت :

ای پهلوان ، تو در برابر ضربه و زخم دلیران تاب مقاومت نداری و بزودی از پای در می آیی و دستهایت چون دو دست خشک شده می مانند. چگونه می خواهی در برابر من ایستادگی و مقاومت کنی ؟ من به حال تو دلم می سوزد و افسوس می خورم که خاک به خون تو آغشته می شود و اگر چه یال و کوپالی به ظاهر قوی داری ، اما دروغ و بیهوده نگفته اند : ( کسی که پیر و فرتوت شده ادعای جوانی کند ، بسیار نادانی کرده است )

رستم پاسخی در برابر سهراب نداشت و دوباره پیکارشان آغاز شد و به یکدیگر حمله کردند . اما هر دو نبرد را بی فایده دیدند . از این رو رستم تصمیم گرفت که به سپاه ترکان حمله ببرد ، پس رو به سوی سپاه ترکان نهاد و چنان بر آنان تاخت که همه از ترس گریختند و پراکنده شدند. در همین حال سهراب که دید رستم به سپاهش حمله ور شده او نیز به مانند گرگی به سپاه ایران حمله برد و بسیاری را بر زمین زد و نابود کرد . رستم چون چنین وضعی دید و متوجه شد که سهراب تمام سپاهش را از بین خواهد برد ، پس از سپاه ترکان دست کشید و به نزدیک سهراب آمد و فریاد کشید :

ای ترک خونخوار ، سپاه ایران چه کاری به تو کرده که چنین بی رحمانه بر آنان می تازی و به مانند گرگی حمله ور شدی؟

سهراب پاسخ داد:

به راستی که این دو سپاه بی گناهند . اما تو نیز حمله کردی و بسوی توران تازیدی ، مگر کسی از آنان با تو به جنگ و کینه برخواسته بود ؟

رستم قدری تامل کرد و رو به سهراب کرد و گفت :

اکنون بحث و جدل بی فایده است و برای نبرد کردن نیز روز روشن تیره گشته ، بهتر است که نبرد را برای فردا بگذاریم .

پس تصمیم گرفتند و بنا بر این گذاشتند که فردا از نو با یکدیگر روبرو شوند.

بازگشتن رستم و سهراب به نزد سپاهیان

وقتی که سهراب به نزد سپاهیانش آمد از چگونگی حملۀ رستم پرس و جو کرد و یکی از سردارانش را بنام هومان به نزد خویش فرا خواند و گفت :

ای سردار ، بگو ببینم وقتی که آن پهلوان به میان شما تاخت چه کاری انجام داد ؟ هومان از دلاوریهای رستم که چگونه بر سپاه حمله کرده بود برای سهراب گفت و گفت که چون شاه دستور داده بود که سپاه از جایش حرکت نکند ، پس هیچ کس از جای خود حرکتی نکرد . رستم به مانند مردی مست به میان سپاه افتاد و گویی می خواست فقط با یک تن بجنگد.

سهراب گفت : او از سپاه ما کسی را نابود نکرد ، در حالی که من بسیاری از افراد سپاه ایران را فنا کردم . اکنون باید به استراحت پرداخت ، زیرا فردا روزی بزرگ و سرنوشت ساز در پیش داریم .

از سویی دیگر رستم به نزد ایرانیان رفت و با گیو و کاووس گفتگو کرد و از گیو دربارۀ چگونگی حمله بردن سهراب را پرسید ، گیو پاسخ داد :

تاکنون چنین دلاوری را ندیده بودم . او به قلب سپاه حمله برد ، گرگین پهلوان را بر زمین انداخت و طوس دلیر هم از مقابلش گریخت . خلاصه کسی از سپاه جرات مقابله با او را نداشت و او به راست و چپ سپاه می زد.

رستم پس از شنیدن سخنان گیو غمگین شد ، در حالی که سهراب در آنطرف آسوده و راحت به استراحت مشغول بود . پس رستم به نزد کاووس رفت و وارد خیمۀ او شد و به کاووس گفت :

ای شاه ایران من تا کنون کودکی به چنین قوت ندیده ام و واقعاً چه زور و بازویی دارد ! چه بازوان قوی و نیرومندی دارد! فردا باز روز نبرد است ، من با او کشتی می گیرم و کوشش خودم را می کنم ، اما نمی دانم پیروزی از آن کیست ؟ با خداست که چه کسی پیروز شود.

آنگاه کاووس با شنیدن سخنان رستم او را دلداری داد . رستم سراپردۀ کاووس را ترک کرد و در حالی که بسیار غمگین و ناراحت بود برادرش زواره را دید و چون احساس گرسنگی شدید کرد به او گفت که برایش خوراکی بیاورد و زواره نیز برای رستم خوراکی آورد و به زواره گفت :

فردا من قصد مبارزۀ نهایی را دارم . تو درفش و کفش و جامۀ رزم و سپاهیان را آماده کن . اگر پیروز شدم در میدان جنگ درنگ نخواهم کرد ، ولی اگر شکست خوردم شما در اینجا نمانید و به زابلستان بروید ، جنازۀ مرا نیز به نزد مادرم ببرید و به او بگویید ، خواست خدا بود که رستم به دست جوانی هلاک و نابود گردد. و ای برادر تو دل مادرم را بدست بیاور و او را دلداری بده و بگو که کسی عمر جاویدان نخواهد داشت . سر انجام آدمی مرگ است و به پدرم نیز بگو ، سپاه ایران را بدون پشت و پناه نگذارد و با شاه ایران همراهی داشته باشد ، چون دلگرمی ایرانیان به نژاد سام و زال است .

پیشنهاد ویژه:  عکس های خنده دار فانی کول (سری16)

آنگاه زواره بعد از شنیدن وصیتهای رستم قول داد که به آنچه گفته ، جامۀ عمل بپوشاند . پس دو برادر تا نیمه های شب به گفتگو پرداختند تا اینکه خواب بر چشمهایشان چیره گردید و وارد بستر خواب گردیدند .

کشتی گرفتن رستم با سهراب

روز دیگر که خورشید از افق سر زد ، رستم و سهراب هر دو جامۀ رزم بر تن کردند و سهراب دوباره در حالیکه افکارش مشوش بود و باز گمان و تردید به دلش راه یافته بود رو کرد به هومان و گفت :

ای هومان ، من گمان می کنم این پهلوان رستم باشد . چون به دلم شور افتاده ، اما هومان حیله گر و بد اندیش گفت :

من بارها و بارها رستم را در جنگ دیده ام ، این پهلوان تاب و توان رستم را ندارد . او رستم نیست .

سهراب وقتی که چنین جوابی را از هومان شنید بسیار اندوهگین شد و دیگر دلسرد شده بود . آنگاه سوار بر اسبش شد و راهی میدان کارزار گردید . وقتی به نزد رستم رسید به او گفت :

بگو ببینم ای پهلوان ، دیشب را چگونه گذراندی ؟ آیا توانستی از ترس بخوابی ! آیا باز هم می خواهی جنگ کنی ؟ بیا و شمشیر بغض و کینه را از دست بیفکن ، بیا در مجلس بزم بنشینیم و در پیش خدا پیمان ببندیم که دیگر جنگ نکنیم . بگذار کسی دیگر به جنگ من بیاید . مهر و محبت تو در دل من افتاده است . تو چه کسی هستی ؟ اصل و نژادت را به من بگو ؟

رستم پاسخ داد :

تو با این سخنان می خواهی مرا فریب بدهی . دیروز تو دربارۀ جنگ و کشتی گرفتن صحبت می کردی ولی اکنون از صلح و آشتی سخن بر زبان می آوری . اگر تو نوجوان و خام هستی و بی تجربه ، من بسیار کار آزموده هستم و سرد و گرم دنیا و روزگار را دیده ام و تجربه کرده ام . اکنون من آمادۀ کشتی گرفتن هستم . آماده شویم و ببینیم که فرمان یزدان الهی چیست ؟ و پیروزی از آن کیست ؟

سهراب گفت :

از مردی سالخورده و کهنسال چنین سخن گفتن شایسته نیست. من آرزو داشتم که وقتی مرگت فرا برسد تو در بستر باشی نه در میدان کارزار . اکنون که می خواهی چنین باشد پس بیا تا دست و پنجه نرم کنیم . شاید که مرگ تو بدست من باشد. پس بعد از گفتگو هر دو پهلوان از اسبها پیاده شدند و با هم در آویختند و کشتی گرفتند . کمر یکدیگر را گرفتند و به مبارزه پرداختند ، چنان مبارزه کردند که از بدنشان خون و عرق می چکید. سر انجام سهراب رستم را بلند کرد و او را بر زمین زد و بروی سینه اش نشست و خواست که با خنجر سر رستم را از تنش جدا کند . رستم که کار خود را تمام شده می دید فکر کرد و به سهراب گفت :

ای جوان دلاور ، آئین و روش کشتی این نیست . کسی که هماوردش را بر زمین زند برای بار اول باید او را رها کند و اگر برای بار دوم پیروز شد ، آنوقت شکست خورده است . زیرا بار اول اگر او را بکشد می گویند که از روی بغض و کینه بوده نه از روی شجاعت و دلاوری ، سهراب از روی جوانمردی و دلیری گفتار رستم را پذیرفت و او را رها کرد و برخواست . رستم از جایش بلند شد و از اینکه توانسته بود از دام مرگ رهایی پیدا کند ، بسیار خوشحال و مشعوف بود .

سهراب سوار بر اسبش شد و به دشت رفت . دشتی زیبا که پر از آهوان شکاری بود و مشغول شکار شد .

در طرفی دیگر هومان که از آمدن سهراب دلواپس و نگران شده بود به نزد سهراب آمد و دربارۀ نبرد میان رستم و سهراب پرسید: سهراب هر چه که اتفاق افتاده بود برای او شرح داد . هومان وقتی که چنین چیزی شنید در حالی که غبطه می خورد و سرش را تکان می داد گفت :

مگر دیوانه شدی و از جانت سیر شده ای ؟ چطور گول حرفهای آن پهلوان را خوردی ؟ و او را رها کردی . افسوس ! که شیری در دست داشتی و به راحتی او را رها کردی . تو بهترین فرصت را از دست دادی و بدان که کارت به تباهی خواهد کشید . هومان بسیار خشمگین و عصبی شده بود ، پس سوار بر اسبش شد و بسوی لشگرگاه تاخت.

از سویی دیگر رستم از میدان کارزار برگشته بود و خود را به آبی روان رسانیده بود و سر و رویش را با آب شست و مقداری آب نیز خورد ، در حالیکه رمقی در جان نداشت بروی سبزه ها دراز کشید و به فکر فرو رفت و از اینکه جان سالم بدر برده بود بسیار شادمان بود . آنگاه بعد از مدتی استراحت برخواست و بسوی میدان کارزار بازگشت و سهراب هم از آنطرف بعد از مدتی شکار کردن به میدان کارزار بازگشت و دوباره دو دلاور رو بروی یکدیگر شدند.

آخرین رزم رستم و سهراب

رستم و سهراب دوباره اسبهایشان را به درختی بستند و به مبارزه . کشتی پرداختند . هر دو کمر یکدیگر را گرفتند ، سهراب از فشار زیادی که رستم به کمرش آورده بود رنگ چهره و رخسارش به زردی گرائید و رستم نیز از زور زیادی که بر کمر سهراب آورده بود چهره اش به سرخی گراییده بود. رستم کمر سهراب را فشرد و او را بر زمین زد و شمشیرش را از غلاف در آورد و امانش نداد. چون می دانست سهراب کسی نیست که بتواند در زیر بماند و قوی است ، پس امان نداد که سهراب بتواند حرکتی بکند . شمشیرش را در کمر و پهلوی سهراب فرو کرد. سهراب فریادی کشید و در حالیکه از زور درد بر خود می پیچید آهی بر آورد و گفت :

ای پیرمرد ، تو گناهی نداری ، گناه از زمانه و گیتی است که مرا در خودش کشیده و به کشتنم داد . اکنون همسالان من مشغول بازی کردن هستند و من در خون خود غلطیده ام . آه ، مادر مهربان من نشانه هایی از پدرم داده بود که من به دنبال او بگردم ، ولی افسوس که نتوانستم او را پیدا کنم و ببینم . ای پیرمرد ، تو اکنون اگر ماهی شوی و یا ستاره شوی و در کهکشانها پنهان شوی روزی پدرم انتقام مرا از تو خواهد گرفت . کسی حتماً خبر مرگ مرا به نزد رستم پهلوان می برد و او را از مرگ فرزندش آگاه می گرداند.

تهمتن وقتی رستم را شنید دنیا در برابرش تیره و تار گشت و بیهوش شد. وقتی که به هوش آمد . با ناله و گریه از سهراب پرسید :

ای جوان ، بگو ببینم از رستم چه نشانی داری ؟ نابود و گم و گور باد نام رستم که چنین تیره بخت و رو سیاه گشته . من بد بخت رستم هستم ، که ای کاش هرگز نبودم.

رستم مدتی نعره و شیون کرد و مویش را کند . پس سهراب گفت :

اگر تو رستم هستی ، بدان که مرا به خیره سری کشتی . من هرگونه راهنمایی از تو خواستم یک ذره مهرت نجنبید . کوشیدم که ذره ای مهر در دلت بوجود بیاورم ، اما تو نخواستی . من وقتی خواستم به ایران بیایم مادرم یک مهره به من داد که به بازویم ببندم و ژنده رزم را به همراه من فرستاد که او ترا به من نشان بدهد.

پیشنهاد ویژه:  داستان کوتاه درخت جادویی

رستم وقتی که بند جوشن سهراب را باز کرد مهره را دید که بر بازوی سهراب بسته شده بود . پس جامه اش را پاره کرد و شیون و زاری سر داد . اشک خونین بارید و خاک بر سرش ریخت . سهراب جون دید که پدرش چنین بی تابی می کند و بسیار افسرده و پریشان است ، دست پدر را گرفت و گفت :

ای پدر عزیز : اکنون شیون و زاری فایده ای ندارد . سرنوشت من چنین بوده که بدست تو کشته شوم . پس چه سود و فایده که خود را اذیت می کنی.پس رستم در حالیکه اشک می ریخت سهراب را در آغوش گرفت و در همین حال خورشید در حال غروب کردن بود.

در طرفی دیگر چون از رستم در نزد سپاه ایرانیان خبری نشده بود بیست تن از سران سپاه ایرانیان به میدان جنگ آمدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده و چه بر سر رستم آمده. وقتی به جایی که دو دلاور اسبهایشان را بسته بودند رسیدند و اثری نیز از رستم نیافتند به نزد کاووس بازگشتند و به کاووس گفتند که رستم کشته شده و اسبش باقی مانده است ، کاووس گفت :

اکنون که رستم بدست سهراب کشته شده چاره ای نیست باید بر دشمن بتازیم . آنگاه زود به پایتخت برگردیم ، چون ایران بدون رستم کارش تمام است و دیگر نباید اینجا بمانیم . آنگاه دستور داد که طبل و کوس بزنند و لشکریان را آمادۀ رزم کنند.

از سویی سهراب رو به پدرش کرد و گفت :

ای پدر ، اکنون که کار من تمام است و ترکان پشت و پناهی ندارند . از تو خواهش دارم که مهربانی کنی در حق من و نگذاری که ایرانیان آسیبی به ترکان برسانند. چون من امید و وعده های فراوانی به آنان داده بودم . پس بیا و این خواسته و آرزوی مرا بر آورده کن .

رستم بعد از شنیدن سخنان سهراب ، سوار بر رخش شد و بسوی سپاه ایران براه افتاد. وقتی که به آنان رسید همۀ سپاهیان با دیدن رستم بسیار شادمان و خوشحال شدند و خدا را ستایش کردند که رستم زنده و پیروز گشته ، اما رستم را بسیار افسرده و در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود یافتند . علت ناراحتی را از رستم پرسیدند ، رستم آنچه را که اتفاق افتاده بود برای آنان شرح داد و گفت که چگونه جگرگاه فرزندش را دریده و در حالیکه رمقی در جانش نمانده بود رو کرد به سپاهیانش و گفت :

امروز گویا من نه دلی دارم و نه تنی ، پس از شما تمنا و خواهش دارم که دیگر به جنگ ترکان نروید ، من هر چه بدی کردم تا امروز ، کافی است.

سپاهیان همگی یکدل و یکزبان گفتند :

ای دلاور ، ما همگی گوش به فرمان تو هستیم ، چون غم و اندوه تو همان غم و اندوه ماست.

سپس رستم برادش زواره را دید و به او گفت که چگونه جگر گوشه اش را کشته و چقدر پشیمان است . آنگاه به هومان پیغام فرستاد که سپاهیان را نگه بدارد و اجازۀ حرکت به آنان ندهد. سپس رستم اطلاع پیدا کرد که هجیر چگونه راز رستم را از سهراب مخفی کرده ، بسیار خشمگین و ناراحت بسوی هجیر رفته و او را گرفت و بر زمین زد و خنجرش را کشید و می خواست که سر هجیر را جدا کند ، اما پهلوانان دست او را گرفتند و اجازۀ این کار را به او ندادند. رستم برخواست و سوار اسبش شد و به نزد سهراب رفت و سر به سینۀ سهراب گذاشت و در حالیکه سیلی از اشک از دیدگانش جاری بود فکری از مغزش گذشت. رو کرد به گودرز و گفت :

برو به نزد کاووس و به او بگو که من چه بر سر فرزندم آوردم. بگو که رستم آن همه فداکاریها در راه ایران و ایرانیان انجام داده و خدمت فراوان در دربارت کرده است ، مقداری از آن نوشدارویت که دوای هر دردی است بده تا به فرزندم بدهم شاید بهبود یابد.

پس گودرز به نزد کاووس رفت و پیغام رستم را برای او برد . کاووس در جواب گودرز گفت :

اگر من نوشدارو را به او بدهم فرزندش زنده می ماند و هر دو پشت یکدیگر می شوند و مرا هلاک می سازند . مگر نشنیدی که رستم به من چه گفت ، او می گفت :

کاووس چه کسی است که بتواند در برابر من پایداری کند و بایستد ؟

گودرز وقتی پاسخ کاووس را شنید به نزد رستم بازگشت و گفت :

ای جهان پهلوان ، بدان که خلق و خوی بد شاه مانند درخت خنطل است. همیشه تلخ و ناگوار است. پس بهتر است برای گرفتن نوشدارو خود به نزد کاووس بروی و آنرا بگیری.

رستم دلش تیره شد. سوار بر رخش شد و بسوی اردوگاه به حرکت در آمد. در همین لحظه سواری خود را به او رسانید و خبر مرگ سهراب را به او داد و گفت که دیگر نیازی به نوشدارو نیست. رستم دهانۀ اسبش را بازگرداند و سپس به نزدیک سهراب رسید و از اسب پیاده شد . خاک بر سرش ریخت و زاری کرد و گفت :

آه ای پهلوان ، ای شیر مرد ، ای کسی که اهل و نژادت از پهلوانان بوده . کسی به مانند تو دیگر نبیند ،کدام پدر تاکنون چنین کاری کرده که من انجام دادم ؟ من سزاوار و شایسته هر گونه مجازات هستم . جواب مادرش را چه بگویم ؟ جواب زال را چه بدهم ؟

رستم در حالیکه گریه و زاری می کرد دستور داد که دیبای شاهانه بر روی سهراب بکشند و به نشانه سوگواری سراپردۀ رستم را آتش زنند و دیبای هفت رنگ را به آتش کشیدند . کاووس و دیگر پهلوانان زبان به دلداری و دلگرمی رستم گشودند . قرار بر این شد که زواره با سپاه تورانیان سخن بگوید و پایان جنگ را اعلام کند و کاووس نیز بسوی پایتخت حرکت کرد .

رستم جنازۀ سهراب را به سوی زابلستان برد . زال و بزرگان همه به پیشواز رستم آمدند . رستم تابئت سهراب را به سرای خود برد و دیبای را کنار زد و آنرا به دیگران نشان داد. همه از پیر و جوان جامه عزا بر تن کردند و تن خود را چاک چاک کردند . سراسر زابلستان را عزا و ماتم فرا گرفته بود ، پس جسد سهراب را با دیبای زردی پوشانیدند و در تابوت گذاشتند و آنرا در دخمه قرار دادند.

زمــانـه بـر انـگـیـخـتـش بـا سـپــاه کـه ایـدر بـه دسـت تـو گـردد تــبــاه

چـه سـازی و درمـان کـار چـیـست ؟ بر این رفته تا چند خواهی گریست ؟

شـکـاریـم یـکـسـر همه پیش مرگ سـر زیـر تـاج و ســر زیــر تــرگ

وگر زین جهان آن جوان رفتنـیست نـگـه کـن بـگـیـتی کـه جاوید کیست ؟

* پایان *

قبلی داستان رستم و سهراب (قسمت اول)
بعدی خواص شیر نارگیل

پاسخی بگذارید